تبليغاتX
روزگار غریب




نويسندگان



آثار تاريخي يك عاشق



دوستان عاشق تنها






آمار وب



طراح قالب:



لوگو دوستان



موزيک و ساير امکانات





فقط فوت کردن

داشتم با ماشینم می رفتم سر کار که موبایلم زنگ خورد.گوشی رو

برداشتم
.
گفتم:الووو...فقط فوت کرد
!

گفتم:اگه پسری یه فوت کن اگه دختری دو تا.دو تا فوت کرد.

گفتم:اگه مزاحمی یه فوت کن اگه میخوای با من دوست شی دو تا
فوت

کن
،دو تا
فوت کرد.

گفتم:اگه زشتی یه فوت کن اگه خوشگلی دو تا فوت کن،دو تا فوت کرد.

گفتم:اگه اهل قرار نیستی یه فوت من اگر هستی دو تا.دو تا فوت کرد.

گفتم:من فردا میخوام برم رستوران...اگه ساعت دوازده نمیتونی بیای

یهفوت کن اگه میای دو تا
فوت کن،دو تا فوت کرد.

با خوشحالی گوشی رو قطع کردم.فردا صبح حسابی به خودم

رسیدم.بهترین لباسمو پوشیدم،دوش گرفتم و ادکلن زدم.تو پوسته خودم

نمی گنجیدم.فکرم همش به قرارم بود.داشتم از خونه درمیومدم که زنم

صدام کرد و گفت:
امروز برای ناهار میای خونه؟

اگه نمیای یه فوت کن اگه میای دو تا فوت کن...!!!

 

شرافت مردان

 

هیزم شکنی مشغول قطع کردن یه شاخه درخت بالای رودخونه بود، تبرش افتاد تو رودخونه. 

وقتی در حال گریه کردن بود، یه فرشته اومد و ازش پرسید: چرا گریه می کنی؟ 

هیزم شکن گفت: تبرم توی رودخونه افتاده

فرشته رفت و با یه تبر طلایی برگشت و از هیزم شکن پرسید:"آیا این تبر توست؟" 

هیزم شکن جواب داد: "نه" 

فرشته دوباره به زیر آب رفت و این بار با یه تبر نقره ای برگشت و پرسید: آیا این تبر توست؟ 

دوباره، هیزم شکن جواب داد: "نه". 

فرشته باز هم به زیر آب رفت و این بار با یه تبر آهنی برگشت و پرسید: آیا این تبر توست؟ 

جواب داد: آره. 

فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به اوداد و هیزم شکن خوشحال روانه خونه شد. 

روزی دیگر هیزم شکن وقتی داشت با زنش کنار رودخونه راه می رفت زنش افتاد توی همان رودخانه.

هیزم شکن داشت گریه می کرد که فرشته باز هم اومد و پرسید که چرا گریه می کنی؟ اوه فرشته، زنم ا

فتاده توی آب. 

فرشته رفت زیر آب و با جنیفر لوپز برگشت و پرسید: زنت اینه؟ هیزم شکن

گفت: آره! 

فرشته عصبانی شد. " تو تقلب کردی، این نامردیه " 

هیزم شکن جواب داد : اوه، فرشته من منو ببخش. سوء تفاهم شده. می دونی، اگه به جنیفر لوپز "نه"

می گفتم تو می رفتی و با کاترین زتاجونز می اومدی.و باز هم اگه به کاترین زتاجونز "نه" میگفتم، تو می

رفتی و با زن خودم می اومدی و من هم می گفتم آره. اونوقت تو هر سه تا رو به من می دادی. اما

فرشته، من یه آدم فقیرم و توانایی نگهداری سه تا زن رو ندارم، و به همین دلیل بود که این بار گفتم آره. 

نکته اخلاقی: 

هر وقت مردی دروغ میگه به خاطر یه دلیل شرافتمندانه و مفیده


 

اسکناس 100 يوروئي

درست هنگامي است که همه در يک بدهکاري بسر مي برند و هر کدام برمنباي اعتبارشان زندگي را گذران مي کنند.

ناگهان، يک مرد بسيار ثروتمندي وارد شهر مي شود.

او وارد تنها هتلي که در اين ساحل است مي شود، اسکناس 100 يوروئي را روي پيشخوان هتل ميگذاردو براي بازديد اتاق هتل و انتخاب آن به طبقه بالا مي رود.

صاحب هتل اسکناس 100 يوروئي را برميدارد و در اين فاصله مي رود و بدهي خودش را به قصاب مي پردازد.

قصاب اسکناس 100 يوروئي را برميدارد و با عجله به مزرعه پرورش خوک مي رود و بدهي خود را به او مي پردازد.

مزرعه دار، اسکناس 100 يوروئي را با شتاب براي پرداخت بدهي اش به تامين کننده خوراک دام و سوخت ميدهد.

تامين کننده سوخت و خوراک دام براي پرداخت بدهي خود اسکناس 100 يوروئي را با شتاب به داروغه شهر که به او بدهکار بود ميبرد.

داروغه اسکناس را با شتاب به هتل مي آورد زيرا او به صاحب هتل بدهکار بود چون هنگاميکه دوست خودش

را يکشب به هتل آورد اتاق را به اعتبار کرايه کرده بود تا بعدا پولش را بپردازد.

حالا هتل دار اسکناس را روي پيشخوان گذاشته است.

در اين هنگام توريست ثروتمند پس از بازديد اتاق هاي هتل برميگردد و اسکناس 100 يوروئي خود را برميدارد

و مي گويد از اتاق ها خوشش نيامد و شهر را ترک مي کند.

در اين پروسه هيچکس صاحب پول نشده است.

ولي بهر حال همه شهروندان در اين هنگامه بدهي بهم ندارند همه بدهي هايشان را پرداخته اند و با

يک انتظار خوشبينانه اي به آينده نگاه مي کنند.

 

 

این چهار جمله شما را تکان نمی‌دهد..؟

زاهدی گوید: جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد...

اول مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد. او گفت‌ای شیخ خدا

می‌داند که فردا حال ما چه خواهد بود!

دوم مستی دیدم که...

افتان و خیزان راه می‌رفت به او گفتم قدم ثابت بردار تا نیفتی. گفت تو با این همه ادعا قدم ثابت کرده‌ای!؟

سوم کودکی دیدم که چراغی در دست داشت گفتم این روشنایی را از کجا اورده‌ای؟ کودک چراغ را فوت کرد

و ان را خاموش ساخت و گفت: تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجا رفت؟!

چهارم زنی بسیار زیبا که درحال خشم از شوهرش شکایت می‌کرد. گفتم اول رویت را بپوشان بعد با من حرف بزن.

گفت من که غرق خواهش دنیا هستم چنان از خود بیخود شده‌ام که از خود خبرم نیست تو چگونه غرق محبت خالقی که از نگاهی بیم داری؟!

 

 

عشق یعنی:

  عشق یعنی یک سبد یاس سپید

     عشق یعنی دل سپردن بر امید

          عشق یعنی غایت دلدادگی

                 عشق یعنی در نهایت سا دگی

                      عشق یعنی یک بغل دلواپسی

                            عشق یعنی وا شدن در بیکسی

                                   عشق یعنی سر سپردن تا فنا

                                         عشق یعنی اول و آخر خدا

                                               و با قطره اشکی پا یان می دهند

 

 

 

 

 


[+] نوشته شده توسط فرزان در 23:31 | |







هرگاه دفتر محبت را ورق زدی و هرگاه زیر پایت

خش خش برگها را احساس كردی هرگاه در

میان ستارگان آسمان تك ستاره ای خاموش دیدی

برای یكبار در گوشه ای از ذهن خود نه به زبان بلكه

از ته قلب خود بگو: یادت بخیر.

این داستان آلان دیدم خیلی باحاله

کلاس اولی

 

يه پسربچه کلاس اولی به معلمش میگه :

خانوم معلم من باید برم کلاس سوم

معلمش با تعجب میپرسه برای چی ؟

اونم میگه :

آخه خواهر من کلاس سومه اما من از اون بیشتر میدونم و باهوش ترم

توی زنگ تفریح معلمه به مدیر مدرسه موضوع رو میگه اونم خوشش میاد میگه بچه رو بیار

تو دفتر من چند تا تست ازش بگیریم ببینیم چی میگه

معلمه زنگ بعد پسره رو میبره تو دفتر بعد خانوم مدیره شروع میکنه به سوال کردن

خوب پسرم بگو ببینم سه سه تا چند تا میشه اونم میگه نه تا

دوباره میپرسه نه هشت تا چند تا میشه اونم میگه هفتادو دو تا

همینجوری سوال میکنه و پسره همه رو جواب میده دیگه کف میکنه به معلمش میگه به نظر

من این میتونه بره کلاس سوم

خانوم معلم هم میگه بزار حالا چند تا من سوال کنم

میگه پسرم اون چیه که گاو چهار تا داره اما من دو تا دارم؟

مدیره ابروهاشو بالا میندازه که پسره جواب میده :

پا

دوباره خانوم معلمه میپرسه:

پسرم اون چیه که تو توی شلوارت داری اما من تو شلوارم ندارم

مدیره دهنش از تعجب باز میشه که پسره جواب میده :

جیب

دوباره خانوم معلمه سوال میکنه:

اون چه کاریه که مردها ایستاده انجام میدن اما زن ها نشسته و سگ ها روی سه پا

تا مدیره بیاد حرف بیاره وسط پسره جواب میده :

دست دادن

باز معلمه سوال میکنه :

بگو ببینم اون چیه که وفتی میره تو سفت و قرمزه اما وفتی میاد بیرون شل و چسبناک

مدیره با دهان باز از جاش بلند میشه که بگه این چه سوالیه که پسره میگه:

آدامس بادکنکی

دیگه مدیره طاقت نمیاره میگه بسه دیگه این بچه رو بزارید کلاس پنجم

من خودم همه سوالهای شمارو غلط جواب دادم!  ایییییییییوووووووووووووول


[+] نوشته شده توسط فرزان در 23:3 | |







شب عروسی

شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا

هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض

کنه هر

 

چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده … 

داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و

 

ناراحتی دیوونه می شه… مامان بابای دختره

پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن.

مریم جان

سالمی ؟؟؟  آخرش داماد طاقت نمیاره با هر

مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز

مامان بابا

مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس

قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش

لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه

می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه

کاغذی

که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم

چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان

کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه : 

سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین

نامه ی

زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو

لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه

آرزوت

همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که

بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی

بازم

تونستم باهات حرف بزنم. دیدی بهت گفتم باز هم

با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را

می

شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم

خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ،

یادته؟!

علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو

کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش

بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس

عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی

و می

دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی

مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت.

حالا که

چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم

داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی

چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره

خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای

خوب

عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟!

علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون،

همونهایی

که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون

گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد

بیرون که

اگه دوستش داری تنها برو سراغش. یادمه روزی

که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری

اسمشو

بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو

پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر

می

شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا ببین

چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه

کنم.

هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که

چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست

عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزی که

بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به

عشقی

داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام

پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه

تو

بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم.

هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ. پامو از این

اتاق بزارم

بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی

تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی

غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می

کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام.

وای

علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ

سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه

نای

نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام

ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه.

دستمو بگیر. منم باهات میام …. پدر مریم نامه تو

دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی

دختر

قشنگش ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر

گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت

سرش بگه چه

خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه

قامت آشنا می بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه

تو

دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی

شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که

خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم

نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر

علی

هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم

اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی

دیر

رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب

عشق علی و مریم بسته شده. حالا دیگه دو تا

قلب

نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو

مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت!

مابقی هر

چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی

که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند .


[+] نوشته شده توسط فرزان در 22:8 | |







بدون شرح ....................................


[+] نوشته شده توسط فرزان در 22:20 |








انتـــــــــــــــــــــــــــــظار ...

 


شش حرف و چهار نقطه ! کلمه کوتاهیه . اما معنیش رو شاید سالها طول بکشه تا بفهمی !

 

تو این کلمه کوچیک ده ها کلمه وجود داره که تجربه کردن هر کدومش دل شیر می خواد!

 

تنهایی ، چشم براه بودن ، غم ؛غصه ، نا امیدی ، شکنجه رو حی ،دلتنگی ، صبوری ، اشک بیصدا ؛

 

هق هق شبونه ؛ افسردگی ، پشیمونی، بی خبری و دلواپسی و .... !


برای هر کدوم از این کلمات چند حرفی که خیلی راحت به زبون میاد

 

و خیلی راحت روی کاغذ نوشته میشه باید زجر و سختی هایی رو تحمل کرد

 

تا معانی شون رو فهمید و درست درک شون کرد !!!

 

متنفرم از هر چیزی که زمان را به یاد من میاورد... و قبل از همه ی اینها متنفرم

 

از انتظار ... از انتـــــــــــــــــــــــــــــــظار متــــــنـــــفــــــرم

 

زندگی بر خلاف ارزوهایم گذشت


[+] نوشته شده توسط فرزان در 22:46 | |



کپي برداري بدون ذکر منبع غير مجاز مي باشد

طراح قالب : ميهن تم